حسن حسن زاده آملى

76

هزار و يك كلمه (فارسى)

ز زهرش آن‌چنان بىتاب گشتم * كه گويى گويى از سيماب گشتم چو مشكى از هوا آكنده ، گشتم * بسى مردم دوباره زنده گشتم ز سوز زهر و از آماس اندام * نه در شب خواب و نه در روز آرام نه مامم بر سرم بود و نه بابم * پرستارم كه بوده ؟ پيچ و تابم ز حيّه از حياتم دست شستم * شگفتا كه حيات تازه جستم ز لطف حق دوباره زنده گشتم * چو خورشيد فلك تابنده گشتم بيا مىپرس از ليل و نهارم * شتاء و صيف و پاييز و بهارم بيا مىپرس از ايران بىنون * ازين مولد اين يونس ذو النّون بيا از ماه و از استاره مىپرس * ز شبهاى من بيچاره مىپرس بيا مىپرس هم از صبح صادق * كه ما را بود يك يار موافق به تقدير يگانه داور من * ز خردى مادرم رفت از سر من پس از چندى پدر هم شد روانه * سوى خلد برين جاودانه